باران نفس مامان و باباشباران نفس مامان و باباش، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره

نخودی من و باباش

اولین غذا خوردن

سلام دخمل نازم امروز دوشنبه 27 آبان  الان چند روزی هست که ما مهمان مامان جون باباجون هستیم  از روز جمعه شما مریض شدی،  همش سرفه میکردی وتب هم داشتی مامان و بابا خیلی نگرانت شدن چشمات کوچولو شده بود،  بعد فاطمه خاله که خانم دکتره اومد و تب شما رو گرفت و برات نسخه نوشت و بابایی هم سریع رفت و داروهاتوگرفت  قربونت بشم که مجبوری انتی بیوتیک بخوری بخاطر دارو همش خواب آلود بودی بابا حمید و دایی محمد شنبه برگشتن تهران کم کم حالت بهتر شده ولی گاهی سرفه میکنی از دیروز هم مامان جون برات لعاب برنج درست کرده که دیروز 1 قاشق مرباخوری اامروز 2 قاشق خوردی امروز برا اولین بار سوار روروک الینا شدی ولی پاهات به زمین ن...
27 آبان 1392

مراسم شیرخوارگان حسینی

سلام عزیزکم امروز سه‌شنبه 21آبان و تا 2 ساعت دیگه بهمراه بابایی و دایی محمد به سمت شوشتر حرکت می کنیم تا مراسم تاسوعا و عاشورا اونجا باشیم البته منو شما بعدش چند روزی میمونیم دختر نازنینم همه زندگیم جمعه هفته پیش بهمراه مامانی و عمه ریحانه و دایی محمد شما رو بردیم مراسم شیرخوارگان حسینی مصلی تهران چون دفعه اول بود که شما جای شلوغ میرفتی و سرو صدا زیاد بود خیلی ترسیدی و گریه کردی که مامان شما رو آورد بیرون و رفتیم تو ماشین شما خوابیدی و شیر خوردی و دوباره برگشتیم بابایی رفته بود مشهد و هی تل میزد که شما کجایین من چرا تو تلویزیون نمی بینمتون              ...
21 آبان 1392

هفته دوم آبان و سفر شمال

سلام دختر قشنگم امروز چهارشنبه 15 آبان و 2 محرم هست و شما 4ماه و 23 روز سن داری امروز با حمید به همراه خاله شکوه اینا با قطار میره مشهد تا هم زیارت کنه هم به مادرجون سر بزنه و جمعه هم بر میگرده با اینکه سفرش کوتاه دلمون واسش تنگ میشه دومین خبر اینکه مامانی براتون لباس علی اصغر دوخته که امسال محرم تن کنی ، قراربود تو مراسم شیر خواران شرکت کنی ولی چون بابا حمید نیست برامون سخته تنهایی بریم ان شالا سال دیگه با دختر عمو حامد میبریم سومین خبر اینکه فردا الیسا دختر عمو حامد به دنیا میاد حالا برگردیم چند روز عقب تر پنجشنبه هفته پیش سه تایی (من ، بابا و شما) یه سفر کوتاه رفتیم تا چالوس که خیلی خوش گذشت دخترم برا اولیب بار رفتی کنار دری...
15 آبان 1392

عید قربان تا عید غدیر 92

نازنین دختر مامان سلام عزیزم برات بگم که تو این دو هفته چی شد روز عید قربان خونه مامانی دعوت داشتیم عمو حامدو ، عمه فائزه و عمه ریحانه هم بودند(8/24) همون روز بعد از ناهار منو باباحمید و شما اولین سفر سه تایی مونو به سمت بروجرد شروع کردیم همش نگران عکس العمل شما بخاطر مسیر و مدت طولانی تو ماشین بودن بودم که ماشالا تمام مسیر رو آروم بودی و کلا خواب بودی و فقط موقع شیر بیدار میشدی 3 روز اونجا بودیم که کلی به مامان بابا و شما خوش گذشت متاسفانه عکس نگرفتیم سه شنبه (8/30) هم بالاخره شاخ غول و شکستیم و شما واکسن 4ماهگیت رو زدی پنجشنبه دوم آبان عید غدیر بود که رفتیم خونه مامانی عیددیدنی و شما از مامانی عیدیتونو گرفتین (50ت) ...
7 آبان 1392

تا پایان 4ماهگی

سلام دخمل ماهم ای دو هفته فرصت نکردم برات بنویسم البته یکم تنبلی هم قاطیش بود البته کار خاصی هم انجام ندادیم شما بهانه گیری هات بیشتر شده که همش بخاطر درد دندونته درد و بلات به جونم کی بشه دندونات رو زودتر در بیاری پنجشنبه هفته پیش یعنی 18 مهر بردیمت بهداشت که واکسن 4ماهگیت رو بزنی ولی گفتن زوده هفته بعد بیاین چهارشنبه هم رفتیم خونه عمو حامد که سیسمونی دخترشونو چیده بودند ولی شما اینقد گریه کردین که ما سریع برگشتیم اسمش الیسا ست اتاقش قشنگ بود ولی به پای مال شما نمیرسه که سه شنبه هم رفتیم خونه خاله شکوفه بازهم شما تمام حواست به حرکات کیانمهر بود شما حسابی خانمی کردی و دل همه رو بردی و با اسبب بازی های کیانمهر بازی کردی راستی دایی...
21 مهر 1392