اولین غذا خوردن
سلام دخمل نازم امروز دوشنبه 27 آبان الان چند روزی هست که ما مهمان مامان جون باباجون هستیم از روز جمعه شما مریض شدی، همش سرفه میکردی وتب هم داشتی مامان و بابا خیلی نگرانت شدن چشمات کوچولو شده بود، بعد فاطمه خاله که خانم دکتره اومد و تب شما رو گرفت و برات نسخه نوشت و بابایی هم سریع رفت و داروهاتوگرفت قربونت بشم که مجبوری انتی بیوتیک بخوری بخاطر دارو همش خواب آلود بودی بابا حمید و دایی محمد شنبه برگشتن تهران کم کم حالت بهتر شده ولی گاهی سرفه میکنی از دیروز هم مامان جون برات لعاب برنج درست کرده که دیروز 1 قاشق مرباخوری اامروز 2 قاشق خوردی امروز برا اولین بار سوار روروک الینا شدی ولی پاهات به زمین ن...








